{ يه حرف نشنيده }
مزد جهادگر کشته در راه خدا ، بيشتر نيست از مرد پارسا که معصيت کردن تواند ليکن پارسا ماند . و چنان است که گويى پارسا فرشته‏اى است از فرشته‏ها . [نهج البلاغه]
ای اهل عالم... منم عاشق شهادت
تو از يک سيب سرخ شروع شدي.از يک درخت
از باغي که از يک بهشت جدا شده بود.
چقدر حرف...
تو از يک حرف شروع شدي.از دهان قاصدکي زيبا .قاصدکي ره گم کرده که از آن سوي يک کهکشان مهرباني آمده بود.
يک سيب و يک حرف...
چه سرمايه زيبايي داري...
چه شروعي...
يک سيب و يک حرف...
سيب را به دو نيم کردي.يک نيم به من دادي. بي قرارت شدم...
يک نيم را به دريا سپردي. چقدر رود به دنيا آورد. چقدر ماهي .چقدر قايق.
چه خوب است يک قايق سهم من و تو باشد.
چه خوب است اگر بيايي تا به سمت آوازهاي بکر پارو زنان برويم.
چه خوب است اگر براي شبهاي بلند من کمي خورشيد بياوري...
چه خوب است از فراسوي باران بيايي تا مرا از خوابي هزاره بيدار کني.
آنوقت تا آخرين لحظه حيات در ميان ستاره ها قدم مي زنم و برايشان از تو و پايان سرخت مي سرايم...
راوي ::: دوشنبه 19/9/1386 ::: ساعت 12:35 صبح
 

بسم الله


ديروز...


حمله موشکي شده بود به شهر...


دخترک نميجان را با زحمت از زير آوار بيرون کشيدند...


چهارده سال بيشتر نداشت...


پايش شکسته بود...


وقتي کمي حالش جا آمد، فرياد زد:چ...چا...چادرم....


امروز...


بعد از دو سال رفتيم سلف سرويس دانشگاه...


دکمه هاي مانتو رو باز کرده بود... روسريش رو برداشته بود بساط آينه و ...به راه بود...


- خانم آشپزها دارند مي بينند...


-چشم هاشون رو ببندند تا نبينند...


 


راوي ::: شنبه 19/8/1386 ::: ساعت 12:12 صبح
 

بسم الله


وقتي جهان
                از ريشه جهنم
و آدم
        ازعدم
و سعي
             از ريشه هاي يأس مي آيد
  وقتي که يک تفاوت ساده
                         در حرف
کفتار را
            به کفتر
                         تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
            و واژه هاي بي طرفي
                      ــ مثل نان ــ
                                               دل بست.
نان را 
              از هر طرف بخواني
                                          نان است!
   «قيصر امين پور»


خدا رحمتش کنند


 


راوي ::: چهارشنبه 9/8/1386 ::: ساعت 12:12 صبح
 

 بسم الله


 سلام


بالاخره تصميم گرفتم بنويسم و اين وبلاگ رو از مردگي نجات داده زنده کنم اماچه فايده نوشتنم نمياد. قلمم خشکيده.


دعا کنيد که بيايد.آنهايي که اصرار کردند بيشتر دعا کنند.هر چه باشد در تصميم گيري جناب ما موثر بودند.



راوي ::: يکشنبه 6/8/1386 ::: ساعت 9:46 صبح
 
{ منوی اصلی }
{ آمار بازدید }
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 3
بازدید کل : 2054
{ تا دیدار محبوب }
{ درباره خودم }
يه حرف نشنيده
{ پیوند های روزانه }

{ لینک دوستان }
{ آرشیو شده ها }
{ جستجو در وبلاگ }
{ اشتراک در خبرنامه }

نام:

ايميل:

 
{ طراح قالب }
مرکز نشر فرهنگ شهادت
مرکز نشر فرهنگ شهادت